خرید بک لینک

کسى که کارهاى نیک خود را مىشمارد ، احسان و کرامتش را از بین مىبرد .

(بحار الانوار ، ج 74 ، ص 417)

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

یک وقتی، یک جایی، جمله ای با این مضمون شنیده بودم که "وقتی به گودال زل می زنی، گودال هم به تو زل می زند." شاید برای یک فیلم بود. شاید هم در یکی از وبلاگها خونده بودم اما در آن لحظه، تنها چیزی بود که به ذهنم آمد. شاید دلیلش همین بود. شاید من حتی شده برای مدت کمی، به گودال زل زده بودم و بعد، بدون اینکه بخواهم درش سقوط کرده بودم و وقتی بالا آمدم، دیگر چیزهایی ک

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

صحنه ای از فیلم فریدا، چابلا بارگاس (که در جوانی دوست صمیمی و به روایتی پارتنر فریدا کالو بوده) را نشان میدهد که روبروی سلما هایک، بازیگر نقش فریدا نشسته و برایش این آواز را می خواند و لیوانش را پر می کند. صحنه ی خیلی عجیبیست؛ اینکه یک نفر را بزک دوزک کنند و بگویند بیا، فلانی که روزگاری عزیزت بوده و حالا تبدیل به خاطراتی دوردست شده، همین است. من در حین تماشا

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

ساعت 4:44 صبح است. از وقتی یادم می آید، هیچ شبِ امتحانی را درست و حسابی نخوابیدم. میخواهد یک امتحان کوچک باشد، یا کنکور. امشب هم بعد از سالها دور بودن از جو درس و امتحان، باز این استرس و بی خوابی احمقانه به سراغم آمده و با وجود اینکه تمام مدت این چند ماه و چند هفته و چند روز در وضعیت کاملا ریلکس و هاکونا ماتاتا وار به سر می بردم، اما این چند ساعتِ مانده ب

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

در ابتدا هیچ چیز نبود،؛ نه دریا، نه اسمان، نه زمین و نه خدایان. فقط تاریکی بود. نیستی بود. و شروع از هیچ چیز اغاز شد. والدین اولیه ی مائوری، از نیستی به وجود آمدند: Papatuanuku مادر زمین و Ranginui پدر اسمان ها. هر دو در تاریکی بودند، در تاریکی یکدیگر را در اغوش کشیدند و 70 فرزند مذکر از آنها به وجود امد. این فرزندان،خدایان مائوری شدند. هرچند آنها در تاریک

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

هنوز واقعی بودن امروز را باورم نمی شود.

آنقدر که اتفاقات خوب افتاد. آنقدر که آدمهای فوق العاده ملاقات کردم.

ممنون از همگی بابت رقم زدن این روز معرکه... ممنون که انقدر خوبید

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

در سنین نوجوانی، بر خلاف دوستان و همسن و سالانم که مدینهی فاضله شان فرانسه و ایتالیا بود، من عاشق مکزیک بودم. در رویاهایم، بعد از اتمام درسم به آنجا میرفتم و در دانشگاه گوادالاخارا ادامهی تحصیل میدادم، بعد با یک مانولو یا هوزه ازدواج میکردم و به خوبی و خوشی در مزرعهی ذرتی که از پدرش به ارث رسیده بود، به همراه بچههایمان اِرنستو و لوپیتا، هپیلی اِور اف

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

این پست، من را یاد خاطرهای انداخت که یکی از همکلاسیهایم از زمان کودکیاش تعریف کردهبود: مارال دردانه سوگلی پدربزرگش بود. پدربزرگ مثل قصهها بود؛ مهربان و قصهگو با یک عینک بزرگ و دندانهای مصنوعی. آن زمانها هربار عینک پدربزرگ را میدید، در دلش آرزو می کرد که زودتر بزرگ شود و عینک بزند. انگار که عینک برایش نماد بزرگ شدن و عاقل شدن باشد. خلاصه یک روز که پ

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

به دعوت یک آشنای عزیز، چند روزی فکرم درگیر پیدا کردن یک عدد شیطنت در دوران تحصیل بود، اما واقعیت این است که من عموماً بچه ی خوب و سربه زیری بودم و اگر شیطنتی هم مرتکب می شدم، آنقدرها بزرگ و توی چشم نبود؛ اما در طول 12 سال تحصیل، 4 بار،به 4 دلیل کاملا متفاوت به دفتر مدرسه فراخوانده شدم. در دوران دبستان یک بار مشقهای ریاضی ام را ننوشته بودم یا از امتحانش نمره

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

بچه ی کوچک، داشت با ذوق و شوق برای مادر بزرگش تعریف می کرد که دفعهی پیش در همین ایستگاه جیش کرده و بعد به سمت جایی که با دست نشان داده بود دوید و برای تاکید بر گفته اش، پایش را محکم روی جای مورد نظر کوبید و گفت "اینجا!" تقریبا سه ساله بود و از شادی میدرخشید. مادر و مادر بزرگش، انگار که بچه کار خوب و هیجان انگیزی انجام داده باشد، چیزهایی گفتند ک شبیه قربان

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:15

صفحه بندی